پدر نصراله احمدیمهر موتور را خاموش کرد و قبل از اینکه زنگ در خانه را بزند، با کف دست، آینه غبارگرفته موتور را پاک کرد و نگاهی به صورتِ آفتابسوخته خود انداخت. دستی به سر و روی خود کشید و ریشش را مرتب کرد. همانطور که روی موتور نشسته بود، دست دراز کرد و دکمه آیفون را زد. ـ کیه؟ صدای کودک از پشت در، با هیجان آمد: ـ آخ جون...پدربزرگ! در هنوز دقیق باز نشده بود که صدای دویدن پاهای کوچک در حیاط پیچید. نوهاش در را باز کرد و با ذوق چند بار دستش را در هوا تکان
برچسب:
نویسنده: رضا کاشانی