️ سوالی دارم ✍نصراله احمدی مهر در میان انبوه کفشها و دمپاییهای جلوی مسجد، دنبال کفش خودم میگشتم که دستی روی شانهام نشست. ـ آقای احمدیمهر؟ سرم را بلند کردم. مردی حدوداً سی ساله مقابلم ایستاده بود. هیکل ورزیده و درشتی داشت و تسبیح بزرگی در دستش میچرخاند. گفتم: «در خدمتم... بفرمایید.» کفشم را پوشیدم و برای اینکه مزاحم رفتوآمد مردم نباشیم، دستم را روی شانهاش گذاشتم و او را به گوشهای از صحن کوچک مسجد بردم.
برچسب:
نویسنده: رضا کاشانی