. ▪️ رامشیر و درختانش ! ✍نصراله احمدیمهر - نکُن آقا ...نکُن! مرد دست از کار کشید. عرق پیشانیاش را با گوشۀ آستین پاک کرد و با اخم نگاهی به سر تا پای غریبه انداخت. - فرمایش! - چرا درخت رو می بُری؟ نبُر تو رو خدا ... - به شما ربطی داره؟ سید احمد ، همسایه روبرویی، راهش را کج کرد و پیش آمد. شانه تخم مرغ را در دستش جا به جا کرد و گفت: نخسته!... چی شده سعید؟ - داشتم درخت رو می بُریدم اومده میگه نَبُر...
برچسب:
نویسنده: رضا کاشانی