✍نصراله احمدیمهر سعید با صدایی گرفته و لرزان گفت: « از کجا بیارم؟ فقط به من بگو از کجا؟» ایوب دم در هال ایستاده بود. چند لحظه به صورت سعید خیره شد و دندانهایش را محکم روی هم فشرد. نور کمرنگی از لابهلای نخلها میآمد و روی صورت عرقکردهاش افتاده بود. با عجله کفشش را پوشید. پاشنهاش را با انگشت بالا کشید و بندها را بست. حرکاتش تند و عصبی بود. همانطور که به طرف در حیاط میرفت، فریاد زد:« برو گدایی کن، قرض بگیر، هر غلطی میخوای بکن...» صدای تقتق عصا روی
برچسب:
نویسنده: رضا کاشانی