✍️نصراله احمدیمهر چی میخوای ببینی؟ جوان جمعیت متراکم را یکی پس از دیگری رد کرد و صاف ایستاد لبۀ قبر. چون جا تنگ بود کمی تعادلش را از دست داد ولی خیلی شتابان جا پای خود را سفت کرد و دست به سینه ایستاد. در این لحظه پشت سر او یک نفر جابهجا شد و همین باعث شد قدمی به جلو بردارد. ناخواسته مقداری خاک از زیر پایش سُر خورد و روی سر و دوش وحید افتاد. وحید تلقین میّت را نیمه تمام رهاکرد و با عصبانیت فریاد زد: « آقای عزیز...
برچسب:
نویسنده: رضا کاشانی